با اساعه ادب به پای صندوق‌های رأی می‌رویم و . . .

اولین دوره‌ی انتخابات شوراهای شهر و روستا برای خیلی از ما که شروع ورودمان به دنیای سیاست مصادف با دو دوره‌ی ریاست جمهوی سید محمد خاتمی بود، همیشه به یاد ماندنی خواهد بود. این واقعه از چند جهت در ذهن من خواهد ماند:

  1. جوش و خروش بی سابقه سیاسی آن دوره که تقریباً قاطبه‌ی مردم را به روزنامه خواندن و کتاب خواندن و پیگیری جدی‌تر و با نشاط‌تر مسائل سیاسی راغب کرده بود.
  2. نفس تازه‌ای که فضای نشر ایران به خود گرفته بود توانست تا حدود زیادی به این خواست عمومی پاسخ بدهد.
  3. به دلیل همراه بودن بدنه‌ی دولت با طیف تحول طلب جامعه، و خارج شدن نسبی انحصار قدرت از دست گروه‌های به اصلاح آن موقع راست‌گرا (که من همیشه اصطلاح محافظه کار را پسندیده‌ام) رقابتی بین قشرهای مختلف سیاسی و لایه‌های مردمی طرفدار گرایش‌های سیاسی در گرفته بود تا هر کدام بتواند صندلی‌های بیشتری از مجلس و شورا را از آن خود کند.

همه این‌ها را بگذارید کنار اینکه شوراهای شهر و روستا بعد از کش و قوس بسیار و بحث‌های دامنه‌دار اجرایی شده بود و برای اصلاح طلبان یک دستاورد بزرگ محسوب می‌شد. اینکه برای اولین بار چنین چیزی در حال اجرا بود، برای اکثر مردم کنجکاوی بسیار داشت که در نهایت این نهاد احیا شده در ساختار سیاسی ایران، چه خواهد کرد و به کجا خواهد رسید. آیا پاسخ آن همه پرسش مردم در این نهاد نهفته بود؟ چانچه بعضی‌ها شعار انتخاباتی‌شان را «شورا بنیان دموکراسی» برگزیده بودند. در عمل اما چیزی که رخ داد تعدد بی‌شمار و توأم با هیجان کاندیدهایی بود که خیلی راحت شعار‌های غیر سیاسی و بلکه ضد سیاسی می‌دادند: ما سیاسی نیستیم! تقریباً هر کسی کاندید شده بود. گویی با خود حساب کرده بودند که کافیست جمعی از دوستان و آشنایان و اقوام رأی بدهند و نامبرده را به کسوت شوای شهر در بیاورند. در میان این هیجانات زودگذر یکی از بروشور‌های تبلیغاتی توجه مرا بیش از همه به خود جلب کرد، به نحوی که امروز بعد از گذشتن بیش از 15 سال هنوز آن را در خاطر دارم. یکی از کاندید‌اها چنین نوشته بود: 

با اساعه ادب به پای صندوق‌های رأی می‌رویم و به کاندیدای خود فلانی رأی می‌دهیم. 

در کنار اینکه مسائل سیاسی و ساختاری خیلی مهم هستند، اما ساختارهای سیاسی را انسان‌ها طراحی و خود اجرا می‌کنند. بهترین سیستم توسط مردم ناآگاه تباه خواهد شد و یک سیستم نسبتاً متوسط توسط افراد آگاه و مسئولیت پذیر به روز خواهد شد و توانایی بالایی کسب خواهد کرد. لذا باز هم می‌روم سر بحث همیشگی خودم: فرهنگ، تفکر، خرد، مطالعه، تفکر ساختاری، ...


این روزها، با اینکه خود را آدم متوسطی می‌دانم، بحث دستور زبان به شدت اذیتم می‌کند. در نظر داشته باشید فردی که خود معلم درسی در حوزه علوم انسانی است شعار انتخاباتی خود را بر مبنای یک فکر غلط! انتخاب کرده و همچنین با دیکته‌ای غلط آن‌ را چاپ و منتشر ساخته. منِ دبیرستانی همان زمان فهمیدم که چه گندی زده شده و خیلی‌ها در جواب انتقاد من، تمسخر حواله کردند. کسی که زبان مادری‌اش را نداند و پاس ندارد، کشورش و ثروت‌هایش را هم پاس نخواهد داشت. 

می‌توانستم خیلی ساده این جمله را نقل کنم و دلایل اشتباه بودن آن را برشمرم و سپس درست شده‌ی آن را بیاورم! ولی کار از این حرف‌ها گذشته. به قول دوستان مشهدی: یَره کار ما و تو دِرِه بالا مِگیرَه! کار به نحوی بالا گرفته است که بی‌سوادی و بی‌آگاهی و هرج و مرج طلبی زبانی نوعی تفاخر ضمنی به همراه دارد. 


اول اینکه، کلمه اساعه ادب نداریم و اسائه ادب داریم. دوم اینکه اسائه ادب یعنی جسارت و گستاخی. این معلم بزرگوار فکر کرده‌اند که اساعه از ریشه سعی است و لذا این ترکیب یعنی در نهایت سعی و تلاش برای پیاده کردن «ادب» به کار رأی دادن خواهیم پرداخت. که همین خود نوعی تفکر ارباب -رعیتی و پدر - فرزندی را تداعی می‌کند که مناسبتی با دموکراسی ندارد. در نهایت اینکه اساعه یعنی واگذاری چارپایان به حال خود و به آنان آب و غذا ندادن و ... 


این مسأله درست نویسی از آنجایی خیلی به من برخورد که جدیداً داستانی را می‌خوانم که در سال 44 نوشته شده است. داستان به غایت زیبا و قوی است. ولی دوستان اهل ادب! که این نوشته را به فضای وب منتقل کرده‌اند کوچکترین سعی و تلاشی در جهت رعایت علائم سجاوندی و نگارشی به خرج نداده‌اند. در نظر بگیرید 13 صفحه نوشته (با سایز 12) نه یک نقطه در پایان جملاتش دارد و نه یک ویرگول در جای مناسب، دریغ از علائمی مانند خط معترضه، نقطه ویرگول، دو نقطه و ... حتی بعضی موارد به طور ناگهانی با جملاتی رو به رو می‌شوی که از معنا کاملاً تهی هستند، که با توجه به سبک و سیاق نوشته به نظر می‌رسد فرد اولیه که متن را تایپ کرده کلمه یا کلماتی را انداخته است. بقیه دوستانی هم که این متن را بر روی وبلاگ یا وبسایت رسمی! خود نقل کرده‌اند فقط متن را کپی و پِی‌ست کرده و کوچکترین اهتمامی در اصل امانت‌داری احساس نکرده‌اند. همه‌ی دوستانی که مطلب را در درگاه اینترنتی خود ذکر کرده‌اند داستان‌نویس هستند و طبیعتاً باید افرادی آگاه به دستور زبان فارسی، امانت داری و حق کپی رایت باشند. اگر از این که این فرد در قید حیات نیست و ایضاً این اثر مجوز چاپ ندارد لذا از کپی رایت فاکتور بگیریم، به راستی به فاصله فقط ده سال یا کمتر یا بیشتر، یک اثر ادبی باید به این میزان دچار خدشه شود؟ چرا امانت دار نیستیم؟ 


دیگر نکته حرفهای جدیدی است که می‌شنویم. این چه اخلاقی است که به هر چه ده سال در این خاک و بوم رسم شود لقب اصیل ایرانی می‌دهیم؟ یعنی 400 سال پیش در ایران مردم قورمه سبزی می‌خوردند؟ 100 سال پیش مردم از اصطلاحات تهرانی‌ها برای ذکر منظور خود استفاده می‌کردند؟ لهجه تهرانی، روش صحبت مردم و به کار گیری کلمات و اصطلاحات کوچه و بازاری در شهر تهران یک مسأله نو ظهور است و هیچ ربطی به دستور زبان درست فارسی ندارد. از روزی که تلویزیون از تهران به سراسر کشور صادر شد و روز به روز نفوذ بیشتری گرفت، لهجه‌ها و زبان‌های بومی نیز مهجورتر و مهجورتر شدند. هم اینکه کتابخوان نیستیم و به نشریات کتبی بدبینیم و هم اینکه تلویزیونی که به آن دل داده‌ایم نمانیده تمام زبان و لهجه‌های بومی نیست، لذا زبان فارسی که همزادی و همذاتی بسیاری با دیگر زبان‌های ایران زمین (کردی - کرمانجی - سغدی - پشتو و ...) دارد روز به روز ضعیف‌تر و خفیف‌تر می‌شود. 


دیگر نکته آزاردهنده، صحبت‌هایی است که از بعضی دوستان افغان می‌شنویم و می‌خوانیم. در این دیار که قسمتی از خراسان بزرگ است، امروز گرایش‌های مختلفی از جهت فکری و سیاسی رشد کرده‌اند. حال افغانستان بعد از حمله آمریکا و طالبان زار و نزار است. از طریق اینترنت با افراد زیادی از این جامعه آشنایی دارم که افرادی فرهیخته هستند و تلاش بسیاری برای رشد فکری جامعه‌ی خود دارند. جدای از اینترنت و دوستان مجازی و دنیای وبلاگ و دیگر و دیگر، دوستانی هم‌ولایتی دارم که در افغانستان زندگی و کار می‌کنند. لذا می‌دانم که آن جامعه در حال رشد است و دست و پای بسیار می‌زند تا سری میان سرها بلند کند. اما در کنار اینها حجم کلمات عربی و انگلیسی و دیگر و دیگر در میان واژگان این دیار خیلی زیاد است. یعنی چه که فردی با اصرار از من می‌خواد در نوشته‌های خود از علامت تأنیث عربی استفاده کنم و مثلاً بگویم مرحومه مریم میرزاخانی! و وقتی توضیح می‌دهم که این علامت مربوط به زبان عربی است و نه فارسی بر من می‌تازد که شما ایرانی‌ها زبان فارسی را خراب کرده‌اید. آن فیلم مجلس افغانستان را شما هم حتماً دیده‌اید که عده‌ای بر هم می‌خروشند که چه؟ از کلمه دانشگاه به دلیل اینکه ایرانی است و لغت نفوذی است استفاده نکینم و به همان شیوه متداول از یونیورسیته استفاده کنیم. 


ما به زبان فارسی ظلم می‌کنیم. این بحث ابلهانه (باور کنید بهترین لغت ابلهانه است) ایرانی در مقابل عربی به قدری خسته کننده و نخ نماست که اصلاً به آن نمی‌پردازم. فقط اشاره‌ای میکنم به کانال یوتیوبی بهادر الست که به همراه همسرش در کانادا می‌زید و اهتمام ویژه‌ای دارد در بررسی تطبیقی زبان فارسی و دیگر زبان‌های دنیا. با دیدن فقط و فقط چند کلیپ از این کانال خواهید دید که یک زبان فراتر از لغت‌هایی است که روی آن‌ها بحث‌های نژادپرستانه و سره‌گرایانه صورت می‌گیرد. ساختار دستوری و واژگان سازی یک زبان است که مغز متفکر آن زبان محسوب می‌شود. این مغز متفکر و این در واقع موتور متحرکه‌ی یک زبان است که باید حفظ و به روزرسانی شود تا در طول زمان، زبانی زنده و پویا داشته باشیم. برای من خراسانی کرمانج زبان، بین گویش افغان‌ها و زبان مادری‌ام و آنچه در لرستان و کردستان صحبت می‌شود نزدیکی عجیبی نهفته است. امروز این حلقه‌های اتصالی دارد از بین می‌رود و بحث‌ها بر سر زبان محدود به مشتی خرافه تاریخی شده است. چه بخواهیم و چه نخواهیم در هم آمیزش واژگان زبان‌ها در طول تاریخ به مناسب‌های تاریخی و اقتصادی و علمی و ... امری طبیعی است و نمی‌توان ازآن چشم پوشید. در این میان زبانی سرآمد است که قدرت تولید محتوای بیشتری داشته باشد و ساختار خود را حفظ کرده باشد. 

منبع: diranlou.blogspot.com

/ 0 نظر / 32 بازدید